خرید بک لینک
سه دوست
یکی بود و یکی نبود درزمانهای که نباید زیاد هم ازآن گذشته باشد سه نفر دوست که جوان هم بودند بنامهای حسین وجمشید وکریم قصد مسافرت داشتند آنها میخواستند برای کسب و کار محل زندگی خود راترک کرده وبه جای دیگر بروند تا بکار دیگری مشغول شوند ولی آنها باید بود مقداری از راه پیاده بروند سر جاده برسند وقتی آنها سر جاده رسیدند ومنتظر وسیله ای بودند
ناگهان چشم حسین به دسته ای پول افتاد یک بسته اسکناس هزار تومانی یکی از آنها که جمشید نام داشت گفت آخ جون یک بسته پول حسین که آنرا پیدا کرده بود گفت پول یک نفر است که اینجا افتاده کریم یکی دیگر از مسافر ها گفت حالا باید با این پول چه کار کنیم جمشید آنرا از حسین گرفت دید آنها صد هزار تومان است گفت خوب معلومه اینها پولی است که خدا جلوی راه ما انداخته تا دیگر مجبور نباشیم که به دنبال کار برویم کریم گفت بله ما میتوانیم مدتی را با این پول ها بگذرانیم
حسین گفت چه میگوید مثل اینکه متوجه نیستید ما این پول را پیدا کرده ایم معلوم نیست مال کدوم آدم بیچاره ای است ما باید آن رابه صاحبش برسانیم ماباید آنرا به صاحبش برگردانیم کریم گفت درست است حق با تست.
اماجمشید گفت چی دارید می گوئید ما این پول را پیدا کردیم وباید خرج کنیم این پول زیادی است حتماً مال یک آدم پولداری بوده وچندان به این پول هم احتیاجی نداردحالا میگی ما بریم این پولرا دودستی تقدیم صاحبش کنیم حسین گفت از کجا معلوم مال یک آدم بدبختی نباشد جمشیدگفت چی میگید آدم بد بخت که اینقدر پول نداردکریم دراین میان سکوت کرده بود ونمیدانست حرف کدام را گوش کند ولی میدانست که حق با حسین است وباید پول پیدا شده را به صاحبش برگرداند.
گفتگو بین آنها بالا گرفت کریم گفت بهتر است این پولرا نزد خودمان نگهداریم اگر صاحبش پیداشد به او میدهیم جمشید گفت من این حرفها سرم نمیشه اصلاًسهم مرا بدهید بروم حسین گفت چی میگی سهم یعنی چه آنرا پهلوی خود نگه میداریم ولی جمشید مخالفت کرد کریم هم گفت حالا چی میشه اگر مقداری از آنرا برداریم کار که به اینجا رسید حسین دید جمشید حاضر نیست از آن پول بگذردحرف آخر را زد وپولرا که دست جمشید بود گرفت وگفت اصلاًمیدونی چیه این پولرا خودم پیدا کردم خودم باید بدست صاحبش برسانم وباگفتن این حرف راه برگشت به آبادی را در پیش گرفت ورفت .
جمشید که انتظار چنین برخوردی را از حسین نداشت از رفتار خود پشیمان شدحسین را صدازدوگفت .
چراناراحت میشی هرکار که میخوای بکن ولی این را بدان که داری اشتباه میکنی هیچ آ دم عاقلی این کار را نمیکندبعدنگاهی به کریم انداخت ببیند او چه میگویدکریم گفت راستش منم بدم نماید که این پولرا برای خودمان برداریم بعد حسین که رفت کریم وجمشید با هم تنها شدند ودنبال حسین راه افتادند.
کریم گفت این حسین آدم خشکیه جمشید گفت از کجا معلوم که بر نداره برای خودش کریم گفت نه این کار را نمیکنه جمشید گفت تو هنوز این حسین را نشناختی آدمهائی که خودرا مؤمن معرفی میکنند بدتر از آدمهائی مثل ما هستند با همه این حرفها آنها با هم دوست بودند وبایدحسین را از ناراحتی در بیاورند پس دنبال او رفتند تا بهم رسیدند وباهم وارد آبادی شدند باید بگویم جمشیدوکریم باهم فکرهای مختلفی کردند مثلاًبا خود میگفتندشاید حسین میخواهد پولهارا برای خودش برداردوجمشید میگفت اگر چنین کاری بکند پولها را بزور از او میگیریم تازه جمشید با خود فکر کرد اگر اگرحسین پولها رابخانه ببرد ازاو بدزدد.
ولی انها همش فکروخیال بود چون پول توی دست حسین بود واو هم مصمم راه میرفت مثل اینکه نیتی کرده بود آری اوبرای بر طرف کردن هرگونه شبهه ای تصمیم گرفت اصلاًپولهارا بخانه نبرد اویکراست بطرف مسجد رفت. جمشید از این کار حسین باورش شد که حسین می خواهد پولهارا صاحبش برگرداند پس به همراه اورفتند.
حسین جریان را به موذن مسجد گفت گفت هنگام اذان به مردم اعلان کند مقداری پول پیدا شده ونزدفلان شخصی است هرکس نشانی آنراداد ومقدار آنراگفت بیاید بگیردالبته این موضوع را تنها با موذن درمیان گذاشت وقتی نزد دوستان آمدگفت خیالتان راحت شد جمشید گفت فکر نمیکنی یک نفر دیگربرود ونشانی پولها رابدهدوآنرابگیرد.
حسین گفت غیر از ما سه نفرهیچکس از مقدار پولها خبر نداردونشانی آنرانمیداند وبرای اینکه خیال جمشیدرااز هر کاری راحت کند گفت تازه من به موذن چیزی گفتم ونشانی به اودادم که غیر از صاحب پول هیچکس از آن خبر ندارد حسین اینرا گفت واز همراهان خود خداحافظی کرد ورفت کریم وجمشید هم به خانه های خود رفتند کریم که راضی شده بود اما جمشید باز هم فکرهائی توی سرش زد او میخواست یکنفر از دوستانش وادار کند که به نزد موذن رفته ونشانی پولرا بدهد وپولها را بگیرد ولی از این فکر منصرف شد چون جمشید هم چندان آدم بدجنسی نبود فقط کمی به مسائل آشنا ئی نداشت حالا برویم دنباله ماجرا...
آن سه دوست یکهفته ای در آبادی ماندنداما خبری از صاحب پول نشد برای همین تصمیم گرفتند دوباره بمسافرت بروند پس از همان راهی که قبلاً رفته بودند حرکت کردندوهمینجور حرف میزدندحسین گفت متعجبم که پس از یکهفته هنوز صاحب پولها پیدا نشده با اینکه موذن بارها اعلام کرده جمشید گفت منکه از اول گفتم این پولرا خدا برای ما فرستاده اصلاًشاید صاحب پول به آن احتیاج نداشته باشه ما بیخود رفتیم تحویل مسجد دادیم حسین گفت اولاًبرداشتن مال دیگران حرام است میخواد پولدار باشه میخوادفقیر در ثانی چرا یکدرصد فکرنمیکنی یک آدم بد بختی آنرا گم کرده وحالا داره در بدر دنبالش میگرده کریم هم ساکت بود وداشت بحرفهای اونا گوش میکرد.
خلاصه اونا براهشون ادامه دادند تا سر جاده سوار ماشین بشن وبروند شهر هنوز سر جاده نرسیده بودند که مواجه باجوانی شدند که یک گوشه گرفته نشسته وسر غم در پیش دارد وگوئی باخود چیزی میگوید جمشید گفت این دیگه کیه کریم گفت حتماًمسافری است که دارد استراحت میکند آنها از کنار او رد شدند وبه او نگاه کردند شاید سرش را بالا بیاورد اما آن جوان جوری در خودش غرق بود که اعتنائی به آنها نکردحتی جمشید اورا صدا زد ولی آن جوان حرکتی نکرد.
جمشید گفت این دیگه کیه اما حسین وقتی از او دور شدهمچنان نگاهش میکردوگفت بنده خدا حتماًمشکلی دارددر همین موقع جوان متوجه حسین شد ودستش را بالا کرد و به حسین سلام کردحسین به نزد او رفت گفت تو کیستی ودر ایجا چه میکنی چرا ناراحتی جوان گفت بد بخت وبیچاره شدم حسین گفت چرا مگر چه شده جوان گفت قصه اش طولانیه میخای برات تعریف کنم حسین گفت دوستان من رفتند حالاوقت قصه تعریف کردن نیست .
جوان گفت اگر وقت نداری بروحسین گفت مختصر بگو چیشده جوان گفت قصه من بدبخته که سرنوشت بدی داشتم وطولانیه اگر وقت نداری برو اگر میخواهی گوش کنی به رفقات بگو برگردندحسین رفت نزد رفقاء آنهاگفتند هان اون جوون چه میگوید حسین گفت او خیلی ناراحت است مثل اینکه مشکلی دارد حالا میخاهد قصه زندگیش را برای ما تعریف کند آنها گفتند چی قصه حالا وقت قصه تعریف کردن است بیا برویم اصلاًاو دیوونه است آدم هوشیار که این حرفها نمیزنه.
ولی حسین گفت ولی من میخوام به دردودل او گوش کنم بمن الهام شده که باید قصه زندگی اورا بشنوم اصلاًمن فکر میکنم پولهائی که پیدا کردیم مال اونه کریم گفت پس چرا از اون نمیپرسی شاید مال ا وباشه مشکلش هم همینه حسین گفت حالا بگذار ببینم چه میگوید شاید مشکل دیگری دارد راستش جوون خوش بیانی است پس هر سه به نزد او رفتند وگفتند مشکل تو چیست برای ما بگو جوان گفت بیائید بنشینید تا برایتان بگویم حسین گفت اگرچه ما مسافریم وعجله هم داریم اما دل تورا نمی شکنیم جوون گفت معلومه آدمهای خوبی هستید پس گوش کنیدباید بگم که این موقع کس دیگری در جاده نبود چون صبح زود بود
پس جوان گفت یکی بود ویکی نبود روزگاری یک جوان بدبختی بود بنام خسروکه تنها با مادرش زندگی میکرداین جوون کمی یاغی بود وهرجا میرفت دنبال کاردل به کار نمیدادومردم رالنگ میگذاشتالبته غیر ازاینکار که هرجا میرفت دل بکار نمیبست کار مردمرا لنگ میگذاشت اسمش به بدی هم در رفته بود یعنی اینکه میگتند دزد است البته اون جوون یکی دوبار دزدی های کوچکی در بچگی کرده بود اما مردم آنرا بزرگ جلوه میدادند چند مدتی که گذشت دیگر کسی حاضر نشد به به جوون قصه ما کار بدهداومجبور بود بیکار بگرددوبعضی موقعها بکار خلافی دست بزند یا دعوا کند وبچه ها را اذیت کند.
در اوائل بیکاری برایش چندان مهم نبود اما بعد احساس کرد که برای ادامه زندگی باید دست بکاری بزند ویکجوری اعتماد مردم را بدست آورداز طرفی مادرش هم بهر دری زدتا برای پسرش کاری پیدا کند تا بعداًاورا بسرو سامانی برساند اما کسی به اون جوون بخت برگشته اعتماد نمیکردکم کم مادرش خیلی دلسرد شد وبا پسرش دعوامی کرد خسرو خودش هم از این وضع نا راحت بود وقتی دید تو جامعه همه یکجور دیگه به او نگاه میکنند تصمیم گرفت هرطور شده به یک کاری دست بزند.
برای همین خودش از مادرش خواست هرطور شده کاری برای او پیدا کند مادر که این ئفعه دید پسرش واقعاًمیخواهد سر کار برود دلگرم تر شد ودوباره پس از چند سال تلاش وکوشش خودرا شروع کرد تا بلاخره نظر مرد متدینی را بسوی خود جلب کرد.
وآن مرد متمکن ومتدین قبول کرد خسرو را سر کاری وادارد کار آن مرد تجارت بودوبه یک پادو احتیاج داشت که مثلاًچکهای اورا به بانک ببرد وپولی را که از مردم طلب دارد برایش بگیرد کارهای دیگر خسرو هم به نزد آن مرد رفت ومشغول کار شد..
حسین گفت خب الحمدولله حالا مشکلت را بگو که ما میخواهیم برویم خسرو که همان جوان بود گفت اگر بگذارید بقیه ای ماجرارا بگویم مشکل منرا خواهید دانست بچه ها گفتند خب بابا تعریف کن او ادامه داد بعداز چندی که خسرو نزد آن مرد کار کرد پاکی و درستی خود را اثبات نمود یکروز حاجی یعنی همان مرد تاجر به خسرو گفت میخواهم کار مهمی برایم انجام بدهی او گفت چه کاری ارباب گفت مدت زیادی است که پول زیادی از مردی که ساکن فلان روستاست طلب دارم.
واون از من خواسته که به آبادی آنها بروم وضمن اینکه از من پذیرائی میکند پولرا هم به من بپردازد حالا من خیلی گرفتارم ونمیتوانم به آنجا بروم از تو میخواهم خودرا به آن آبادی برسانی وضمن عذرخواهی بخاطر ایکه من نتوانستم به مهمانی او بروم پولرا از او بگیری و بیاوری آن جوان قبول کرد و ارباب نوشته ای بدست آن جوان داد که معرف او باشد ونشانی روستا وخانه ای آن مرد را هم به او داد ضمناًخیلی به جوان سفارش کرد که مواظب پولها باشد که گم نشود وکسی از او ندزدد جوون خیلی خوشحال شد که چنین کار مهمی را به او سپرده ولی باید بگویم که جوون چون نا پخته بود چندان به اهمیت این کار توجه نکرد.
یعنی در نگهداری پولها سهل انگاری کرد حسین ودوستانش گفتند آن جوون رفت اون پولها رابگیره خسروگفت بله گفتند پس چکار کرد وجه بلائی برسرش آمد جوون دیگر نتوانست به قصه خود ادامه دهد دودستی زد توی سر خودش بطوری که گردو خاکی که روی کلاهش نشسته بودبلند شد بچه ها نمیدانستند خنده کنند یا ناراحت باشند گفتند چرا اینجوری میکنی.
او گفت آخر اون جوون بخت برگشته منم بچه ها.. راست میگوئی چه بلائی بر سرت آمده حسین شصتش خبردار شد که پولهای پیدا شده برای این جوان است گفت راستی چرا بقیه ای ماجرا را تعریف نکردی دیگر کریم وجمشید هم در کنار خسروبه آرامی نشسته بودند و داشتند به حرفهای اوگوش میدادندخسرو گفت هیچی بابا سرتونا درد آوردم ونگذاشتم به کارتون برسید .
بچه ها گفتند اشکالی ندارد بقیه ماجرا را تعریف کن شاید بتوانیم به تو کمک کنیم خسرو گفت باشد تعریف میکنم گرچه میدانم فایده ای ندارد.
بعدگفت اون جوون با خوشحالی به اون آبادی رفت جمشید گفت حالا دیگه نمیخواد قصه تعریف کنی بگو بدونیم چه بلائی به سرت اومده خسروگفت بله من به همون آبادی که این نزدیکهاست رفتم وبا نشان دادن اون نوشته به اون مرد روستائی اون پولهارا از او گرفتم اوهم سفارش پولها کرد که گم نشود ولی من زیاد به این حرف او اهمیت ندادم مثل اینکه پولها برای خود من است دایماًخیالبافی میکردم حسین گفت نکند پولهارا گم کردی خسرو گفت بله مقداری از آنها را گم کردم ودیگر روئی که نزد ارباب بروم ندارم .
وقتی خسرو گفت پولهارا گم کرده حسین وجمشید بهم نگاه کردند وکریم هم متعجب شده بود بعد حسین به خسرو گفت نشانی پولهارا بده چه مقدار بوده است .
خسرو گفت نشانی آنرا بکسی میدهم که آنرا پیدا کرده باشد خسرو میخواست خودرا جمع جور کند تا برود بچه ها گفتند بقیه ای ماجرا را تعریف نکردی چطور شد که پولها را گم کردی خسرو گفت من دارم بطرف شهر میروم شما هم اگر میائید در راه بقیه ماجرا را تعریف میکنم حسین گفت شاید دیگر احتیاج نباشد به شهر بروی خسرو گفت چطور مگه حسین خندیدوگفت ناراحت نباش ما مقداری پول پیدا کردیم خسروباشنیدن این حرف از حرکت ایستاد وخشکش زد رو به بچه ها کرد وگفت چه گفتید مقداری پول پیدا کرده اید گفتند بله گفت شماپول پیدا کرده ایدو صبح تا بحال بمن نمیگوئید..
آنها گفتند تو خودت میخواستی قصه تعریف کنی خسرو گفت چه موقع چقدراست حسین گفت حدود یکهفته پیش اما مقدارش را دیگر باید تو بگوئی تو چقدرپول گم کردی نشانیش را بده خسرو گفت صدهزار تومان بوده صد اسکناس هزار تومانی سبز رنگ .
حالا شما بگوئید همچو پولی پیدا کرده اید حسین گفت بیا بطرف آبادی برویم در راه برایت تعریف میکنیم خسرو باهیجان بدنبال آنها افتاد وآنها همه ماجرارا برای او تعریف کردند خسرو از شادی هر سه آنها رابوسیدوگفت این لطف شما را هیچوقت فراموش نمیکنم جمشید گفت ما فکر کردیم پولها مال یک آدم پول دار است وحسین میگفت شاید برای مردی فقیر باشدکه با زحمت آنرا تهیه کرده است کریم گفت ولی هیچکدام از اینها نبود مال مرد پول داریست ولی معلوم است که پول حلال میباشدوحالا فعلاًخسرو گیر بوده خسرو گفت درسته در واقع زندگی وسرنوشت من گیر این پول بود..
بعدآن سه نفری نزد موذن رفته وپولها راگرفتند وبه خسرو دادند خسرو از شادی در پوست خود نمیگنجید از بچه ها ومردمی آن آبادی تشکر کرداومیخواست هرچه زودتر به شهر رفته وپولهارا به صاحبش تحویل دهدوبی گناهی خودرا ثابت کند اما کریم وجمشید وحسین نگذاشتندوگفتند امشب را در منزل ما بمان تازه بقیه ماجراراتعریف نکردیکه چطور شد پولها راد گم کردی ودر این مدت کجا بودی وچرا به این آبادی نیامدی ولی خسرو گفت من میخواهم هرچه زوتر به شهر بروم بی گناهی خودرا ثابت کنم تازه مادرم را از نگرانی در بیارم حسین گفت نه باید امشب را در خانه ما بگذرانی فردا میرویم کریم گفت حسین راست میگویدتازه ماهم فردا میخواهیم برای کاربه شهر بیائیم باهم میرویم خسرو قبول کرد.
وگفت ببینم شما شغل معینی دارید گفتند نه خسرو گفت شاید بتوانم نزد حاجی برای شما کاری دست وپا کنم بچه ها گفتند امید به خدا وآن شب رادرخانه حسین گرم صحبت بودند خسرو بقیه ماجرای خودرا اینطور تعریف کرد.
بله بچه ها من به حرف هیچکس توجهی نکردم وکیف پولرا مثل داشها دست گرفته بودم وبرای خود قیافه گرفته بودم وتو این جاده داشتم دنبال وسیله ای میگشتم که مرا بشهر برساند اما چیزی پیدا نشد منم پولها را از ساک در آورده وآنهارا میشمردم باخودم خیالبافی میکردم مثلاًمیگفتم حاجی اگر ببیند من اینکار را با موفقیت انجام داده ام پاداش بزرگی بمن میدهد ومادرم خیلی خوشحال میشود وبمن افتخار میکند غافل ازاینکه چه بلائی قراراست سر من بیاید بله از بس پولها را از ساک در آوردم ودوباره داخل آن گذاشتم یک بسته پولها را گم کردم وجریان آنهم این بود که هنگامیکه من مشغول شمردن پولها بودم وسیله ای از راه رسید ومن با عجله پولها را داخل ساک ریختم وسوار آن ماشین شدم ووقتی با خوشحالی خودم را به شهر رساندم اول از همه سراغ حاجی رفتم وبا خوشحالی پولها را به دادم از موفقیت خود خوشحال بودم ومتنظر برخورد حاجی شدم که چه میگوید حاجیم خوشحال شد وپولها را گرفت شمرد.
اما دیدم چند بار شمرد وخیره خیره بمن نگاه کرد گفتم چیه چرا اینجوری به من نگاه میکنی گفت مارا گرفتی گفتم چرا گفت آخر این پول که صدهزا تومنش کمه ازاین حرف دنیا پیش چشمم سیاه شد پولرا گرفتم وهی شمردم حاجی گفت میدونستم که عرضه اینکار را نداری ونمتوانی همه پولرا برای من بیاوری چه فکر کردی خیال کردی من آنرا نمیشمارم من گفتم چه میگوئی یعنی میگی من پولها را برداشتم نه بخدا فقط از حواس پرتی من آنرا گم کرده ام وگفت چطور آنها راگم کردی بعد هرچه میرسید بمن گفت آخر سر هم گفت باید هرطورشده پولها را پیدا کنی وبیاوری وغرید که چه غلطی کردم به یک جوان خام اعتماد کردم من ناراحت وعصبانی از نزد حاجی بیرون آمدم دیوانه واردر کوی برزن راه افتدم که ناگهان بیادم آمد مرتب پولها از ساک بیرون میاوردم وتوی ساک میگذاشتم گفتم حتماًسرجاده آنها جا گذاشتم فوراًخودرا به اینجا رساندم وهرچه گشتم آنرا ندیدم بداخل آن روستا رفتم از هرکسی سئوال کردم اما هیچکس خبر نداشت دیوانه وار به شهر برگشتم
. همه مرا سرزنش میکردند حتی مادرم نمیدانید چه حال وروزی داشتم مرتب به خودم بخت خودم لعنت میفرستادم دوباره به اینجابرگشتم.چندین وچند بار در جائی که نشسته بودم گشتم اماچیزی پیدا نشد دیگر مثل دیوانه ها شده بودم وبا خود حرف میزدم تا اینکه شما را دیدم وقصه زندگی خود را از روی نا امیدی تعریف کردم خالا پول پیدا شده خیلی خوشحالم اصلاًآن موقع که که حسین گفت پول پیدا کرده مثل اینکه یک عالمه سبک شدم بر سر شما فریاد کشیدم .
جمشید گفت تو مگر به آبادی ما نیامدی خسرو گفت نه اصلاًبه فکر من هم نرسید که به این آبادی بیایم راستش همه اش از بخت بد خود مینالیدم وفکر میکردم باید این بلا ها سر من بیایدحسین گفت حالا دیگر از بخت بد خود نمینالی خسرو گفت در این چند روز با خودم فکرهای جور واجوری کردم وتصمیم گرفتم که اگر پولها پیدا شد از کار های بد گذشته دست بردارم وتوبه کنم آدم دیگه ای بشم حتی یک شب توی آن روستا در حالیکه مات ومبهوت یک گوشه ای ایستاده بودم پیر مردی مرا دید واز من پرسید چه مشکلی دارم من جریانرا به او گفتم او گفت پسرم برو مسجد نماز بخوان از خدا تقاضای کمک کن واز او بخواه مشکلت را حل کند مطمئن باش خدا مشکلل ترا حل میکنه وپولها پیدا میشه من اون موقع زیاد بحرف پیرمرد اهمیّت ندادم چون خیلی ناراحت بودم آخر من تاآنروز نماز هم نمیخواندم ولی آنشب که خیلی غمگین بودم به فکر حرف پیر مرد افتادم به مسجد رفتم نماز خواندم ودر همان جا با خودم عهد کردم که اگر پولها پیدا شد رابطه خودم را با خدا خوب کنم.
حالا میفهمم که خدا مرا کمک کرده حسین گفت بله خدا نظر لطفی به تو داشته بعد به جمشید گفت دیدی باید پول پیدا شده را بدست صاحبش برسانند اگر این پول بدست آدم نا اهلی می افتاد اکنون آقا خسرو همچنان گیج بود وبیشتر از راه خدا منحرف میشد جمشید گفت حق بجانب توست ضمناً جمشید وکریم از فکر بدی که راجع به حسین کرده بودند که گفتند شاید حسین میخواهد پولها را برای خودش بردارداز او معذرت خواهی کردند اماخسرو به نزد اربابش برگشت وپولرا به او داد سه دوست هم همراه او رفتند شهر همه چیزرا برای حاجی توضیح دادند حاجی هم از رفتار بد خود عذرخواهی کرد خسرو پهلوی ارباب کار کرد تا سروسامانی گرفت سه دوست هم با او همکار بودند.................والسلام نوشته شده در تاریخ 7/11/ا377

برچسب: سه دوست,سه دوست صمیمی,سه دوست دختر,سه دوست خوب,سه دوسته خوب,سه دوست خوشحال,سه دوست چت,سه دوست شاد,سه دوست شیطون,سه دوست رمان, نویسنده: متین میرزاده تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 4:27

صفحه بندی