خرید بک لینک

شعر

ازدست خودم اسیر رنجور شدم از نور خدا عشق خدا دور شدم فرمان تورا بجان پذیرا نشدم بنگر که چسان بخویش مغرور شدم دردل من غصه باشد بیشمار چشم من هرلحظه باشد اشکبار از چه بابت این چنین درمانده ام قلب من باشد غمین در روزگار می‌چکد خون از دوچشمم از چه رو چون معاصی کرده ام چندین هزار باخودم گویم که چون محشر شود من چه گویم پاسخ پروردگار ده مرا یاری در آن روز عظیم ده نجاتم ای خدا از قهر نار چونکه در پاییز بودم زرد رخ از چه رو شادان نباشم در بهار نیست مارا روز شاد و بخت خوش تابگردید وبگردد روزگار مدتی مامرده پنهان بخاک همچنان می بگذرد لیل و نهار نیستم محزون بجز از هرگناه گرچه باشد دردلم غم بسیار ایخدواوندا تویاری کن مرا برره نیکان مرا کن استوار نفس بد فرجام را طاعت مکن تا توانی محکم آنرا کن مهار عمر رفته درگناه آمد بسر شوق طاعت وقت پیری بسیار برف پیری برسر ورویم عیان سوی عقبا چشمها درانتظار تا که کی در آن سرا روی آوریم روسیه در پیشگاه کردگار ایخدایا چون بقبرم درنهند در سر من ره نیابد مور ومار گذشت وقت گذشتیم وعمرماطی شد یقین فسانه شود نام بهر ادوار کسی حکایت طاعت حق برای مردان است مرد حق همچو شیر غران است پیش بیچارگان سپر افکن پیش ظلام تیغ برآن است طاعت حق پیشه مردان بود بندگی کار خرد مندان بود هرکه دزدی کرد وبرد مال کسی جای او در گوشه زندان بود ذکرحق گو دردرون زندگی‌ ذکر حق الحق بلا گردان بو د هان مخور مال یتیمان را بقهر کین طریق و راه نامردان بود مستمند ازتو نگردد دل پریش این نه خود راه جوانمردان بود چونکه مرگ آمد مرنجان خویش را حکم حق را نوبت فرمان بود حالاکه دگرگسسته پیمان کاردگری جزاین نه بتوان که کارجهان بخیر جوییم امیدبود نکو نه حرمان عاقبت از ما غبار ماند من از بازوی خود دارم بسی شکر که زور مردم آزاری ندارد این تن خاکی دراین حصارنماند نام ونشانش بروزگارنماند عمر گران طی شد زمانه سرامد از تن ماهابجز غبار نماند چون که ستم کردروزگارگذشتیم دردل ماجورروزگار نماند دلبر جانان چورفت دل شده غمگین اوچو نباشد گل بهارنماند نیست به معنی غبار دیده عاشق تازه گلی چونکه در بهار نماند طاعت حق پیشه گرکنی نبود غم مست عبادت که در خمار نماند ترک سرا کرده آتشش به جگر بود آن دل غمدیده پیش یار نماند دل شده غمگین در این غبار فراقت خانه عشقی دراین غبار نماند چون تو نباشی دگر بهار نباشد در دل و قلب من اعتبار نباشد باز بیا پیش من که دیده براهست تا که در این ره به انتظار نباشد قلب ودلم خون شد از جفای رقیبان حال دلم جز به انتحار نباشد موقع صلح است دراین سرای محبت حال گه جنگ وکارو زار نباشد چشم ودلم جزتو انتظار ندارد بهروصال تو اختیار ندارد میدود هر جا برای دیدن رویت می‌رود هر سوی و دل قرار ندارد سست شده است قلب من براه عبادت بیخود خود گشته اقتدار ندارد آنکه بلافد بخویش جور نماید ظلم نمودن که افتخار ندارد هست نگارم به اقتدار ومتانت شوکت ما پیش او وقار ندارد مرا گنجیست گر کانی ندارم توانایم اگر جانی ندارم عیان است حال وروز من عیانست بدیده اشک پنهانی ندارم چوباشد دردلم غم از زمانه همی شوق غزل خوانی ندارم خدارا شکر کشتن نیست کارم اگرمن تیغ برانی ندارم چو دزدیدن نبوده کاروبارم نمینالم اگر نانی ندارم بنزد حق مرا طاعت بود کم به پیش او بجز جانی ندارم همین جانرا کنم تقدیم جانان بطاعت توش وانبانی ندارم درونم غم زیاد است توبینی که من حال پریشانی ندارم بفرمان خدا هستم بطاعت زشیطان حکم و فرمانی ندارم میان مردمان صافیم و ساده بقلبم مکر شیطانی ندارم امیدم هست برزاق دوعالم دراین دنیا اگر خوانی ندارم بدیدم سرنوشت میر وسلطان دگر میلی بسلطانی ندارم ادمی را هست انجامش هلاک جایگاهش هست اندر زیر خاک وقت رفتن بایدش پاکیزه بود وقت رفتن به بود باشد چو پاک از معاصی چهره انسان سیاهست گرثوابی کرده باشد تابناک قلب من آمده درون دهان ازغم روزگار و درد جهان چکنم چاره چیست درمان چیست که ندانم کنون ره درمان

برچسب: نویسنده: متین میرزاده تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 18:30

صفحه بندی